ميرسد بهار
سبز ميکند دوباره تکدرخت خانه را
ميرسد و با دو دست خيس خود
پاک ميکند تمام غصههاي خانه را.
اي بهار من!
ميرسد بهار و من هنوز
در خزان بيکسي
ماندهام در انتظار
منتظر براي لحظهاي که ميرسي ز راه
منتظر براي گريهاي که بشکند
لحظهلحظهي سکوت خانه را.
* * *
ميرسي
سبز و شاد و مهربان
لحظهي رسيدنت
ميبري ز گريهام قرار
پيش پاي تو
دانهدانه اشکهاي خويش را
ميکنم نثار.
عشق چيست؟ مادر گفت عشق يعني فرزند. پدر گفت عشق يعني همسر. دخترک گفت عشق يعني عروسک. معلم گفت عشق يعني بچه ها. خسرو گفت عشق يعني شيرين. شيرين گفت عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اما سکوت کرد!ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد
صفحه قبل 1 صفحه بعد

